دانشگاه(قسمت سوم)

سلام

اون اتفاق نادری که ازش در پست گذشته صحبت شد تحصن بود که شاید توی اکثر دانشگاه ها یک امر عادی بوده و هست ولی در این دانشگاه نه.
بماند که چه ماجراهایی پیش اومد و چند روز به درازا کشید و چه تجربیاتی به من که توی ترم های اول تحصیل بودم اضافه شد. ولی خوب یادمه که حفاظت اطلاعات شکه شده بود و فقط رو در رو به بچه ها فحش و ناسزا می گفت.

این ماجراها خوب و بد گذشت تا بعد از مدتی من به شخصه شاهد یک اتفاق نادر و تاریخی توی دانشگاه بودم و هنوز برام جای سواله که چطور ممکنه همچین اتفاقی بیفته

ساعت دو بامداد بود و من و دو نفر از دوستام از پیاده روی شبانه به دانشگاه مراجعت کردیم! طبق عادت مالوف علت تاخیر و بازگشت به خوابگاه رو باید ثبت دفتر نگهبانی می کردیم. و خوب یادمه با قراری که با بچه ها گذاشتیم و با دل و جراتی که مدتها بود پیدا کرده بودیم می خواستیم تمامی اطلاعات رو به غلط ثبت کنیم!
اسمم رو به نام زاغیان استاد ریاضی که علاقه خاصی بهش داشتم وارد کردم و شماره دانشجویی و شماره اتاق رو همگی ساختگی وارد کردم و انتظار داشتیم که شیفت نگهبانی حوصله چک کردن کارت دانشجویی رو نداشته باشه که همین طور هم شد!
در ابتدای ورود به محوطه دانشگاه متوجه ماشین آتش نشانی شدیم که فورا وارد دانشگاه شد. با دوستام که یه کم جا خورده بودیم گفتیم که خدایا چه اتفاقی افتاده؟ یعنی چی شده؟ که متوجه یه نور غیرطبیعی از پشت ساختمان تربيت بدني شديم. به سرعت به طرف بدني رفيتم . آب خيلي زيادي از پشت تربيت بدني به سمت جلوي اون جاري شده بود. وقتي به پشت تربيت بدني رسيديم متوجه دو ماشين الگانس پليس و دو ماشين آتش نشاني شديم كه به دور استخر دانشگاه در حال رفت و آمد و صحبت بودند با يكي از افراد نيرو انتظامي كه زياد از هويت ما و اينكه نبايد در جريان اتفاقات باشيم بي خبر بود از غرق شدن يكي از دانشجوهاي دانشگاه توي استخر دانشگاه خبر داد!
جلوتر كه رفيتم متوجه شديم آب استخر تخليه شده و در حال بيرون كشيدن جسد از استخر هستند لباس و دوچرخه دانشجو در طرفي افتاده بود.
بدجور جا خورده بوديم. تقريبا اوايل ترم بهاره بود . هاج و واج مونده بوديم و فقط نگاه مي كرديم كه يكي از مسئولين انتظامات دانشگاه متوجه ما شد و از اينكه اين وقت صبح تو محل حادثه بوديم تعجب كرد و فورا ما رو از اون منطقه دور كرد و به خوابگاه ارجاع داد.
چند بار از كساني كه فكر مي كرديم از حادثه مطلع هستند از پيشامد ناگوار سوال كرديم ولي هميشه از اينكه نبايد به بقيه چيزي بگيم صحبت مي كردند و اينكه نبايد قضيه رو  پيگيري كنيم.

ما هم با بقيه در اين مورد صحبتي نكرديم تا اينكه بعد از مدتي متوجه اطلاعيه فوت يكي از دانشجويان بومي اصفهان كه محل سكونتش در كنار دانشگاه بوده خبر دار شديم و اينكه ماجراي پيش آمده كاملا اتفاقي و بر اثر سهل انگاري دانشجو بوده.

چيزي كه هميشه متوجه اون بودم اينه كه حافظه ها براي اينجور اتفاقات كاملا ضعيفه و خيلي زود ياد چنين كساني و خاطره هاشون فراموش ميشه.

نمي دونم شايد حقيقت امر همون چيزي بود كه ما ديدم و نه بيشتر و شايد ماجرايي ديگه! در هر صورت دوران دانشجويي مملو از اين اتفاقات ريز و بزرگه كه ما رو به سمت آگاهي و درك و تجربه بيشتر از محيط خشن و بي رحم اطرافمون سوق مي ده!

ادامه دارد...

/ 3 نظر / 21 بازدید
هانی(ماندگار می نگارمت)

سلام..منم دانشجو شدم..اگه اتفاق جالبی بیوفته حتما تو وبلاگم می نویسم...فعلا بیا بخون..منتظرتمااا

سهيل

سلام من تا قبل از اينکه مطالب وبلاگ تو رو بخونم از خدام بود اگر تو دانشگاه مالک اشتر قبول شم چون فکر ميکردم آينده شغلی ام تضمينه ولی با اين اوصاف کلا نظرم برگشته اين جور که تو داری ميگی اونجا بيشتر به پادگان شبيه هست تا دانشگاه. هدفت از نوشتن اين مطالب چيه؟ می خوای جوونا رو آگاه کنی که نيان اونجا ؟حتما جوابم رو بده منتظرم.