دوباره از نو

وای خدا من. بعد از سه سال. چقدر عمر زود می گذره. من که متوجه نشدم گذرش رو. البته باید بیشتر به آینه نگاه کنم. این صورت گرد شده، موهای کمتر و سفید شده و ...

الان که به قبل بر می گردم خیلی چیزها به یادم میاد. خوشی ها ، سختی ها و مجموعه ای از شادی‌ها، ناباوری ها و حسرت ها و ...

دانشگاه گذشت و سربازی هم همینطور. دوستی ها و اشخاصی که اومدن و رفتن. بعضی از قلبم و بعضی از دنیا و بعضی از یادم

من ماندم و شهرم در ساحل بوشهر و زندگی متاهلی و بچه ای دو ساله که از سر و کولم بالا میره و خیلی چیزها رو در زندگیم دگرگون کرده

عهد کردم بیام بنویسم. چون دوباره شروع به خوندن کردم. انگار مثل گذشته شده ام. چیزی درونم در حال غلیانه...


/ 0 نظر / 18 بازدید