انتقالی مالید

انتقالی که ازش حرف زده بودم لغو شد. جناب سرهنگ پشیمون شد و حرفش رو پس گرفت و نامه رو ازم گرفتن. به همین راحتی و مسخرگی. اینقدر ناراحت و عصبانی شدم که داشتم دیوونه می شدم. به زمین و زمان فحش می دادم.
اون روز ناخواسته عصبانیتمو سر سربازهای زیردستم خالی کردم. وقت نماز بهشون گیر دادم که چرا هیچ کدوم نمیرن نماز. چنان با عصبانیت این حرف رو زدم که همشون شوکه شدن. یکیشون گفت نمی رم و به من هم ربطی نداره نماز می خونه یا نه. قاطی کردم و گفتم نامردم اگه سه روز اضافه خدمت برای این حرفش رد نکنم. سرباز رنگش زرد شد! دست و پاش شل شد. انتظار نداشت کسی که همیشه بگو بخند داشت اینطور لحنش عوض بشه.
بعد از نماز وقتی پا شدم دیدم بنده خدا از ترس اومده آخر نمازخونه نشسته و احتمالا نماز فرادی خونده و هنوز مونده تا من ببینمش و بلکه از خر شیطون پیاده بشم و تنبیهش نکنم. دلم سوخت. سربازه راننده تانکر بود و برای قسمت های مختلف آب می برد. اختیار اینکه برای سربازهای زیر دستم اضافه خدمت بزنم رو دارم ولی آدم که قرار نیست همیشه از زیردستهاش زهر چشم بگیره و تنبیه کنه. خلاصه بی خیال شدم و رفتم تو دفترم و سعی کردم زیاد جلو چشم کسی نباشم و یا برعکسش کسی جلو چشمم نباشه و یه فکر دیگه ای واسه انتقالی بکنم.

/ 3 نظر / 19 بازدید
مهدی

سلام ... هر چی فکر میکنم چیزی به ذهنم نمیرسه واست بنویسم فقط میدونم خدا یه مقدار حال و یه مقدار ضد حال بین بنده هاش تقسیم کرده و ضد حال ها غالبا به ما میخورن ... در همین حال هم باید شکر کنیم یهو عصبانی نشه یه درد و مرض لاعلاج بهمون بخوره و فلج شیم ... پیرمردها و بزرگترا واسه چیزی که واسش راه حل سراغ ندارن میگن انشالا درس میشه

علی

ای بابا چند ماه از خدمتت رفته؟

مریم

سلام دوست من.به روزم ومنتظر حضور سبز شما. مرا پيدا كن اگر هنوز در گوشه اي از ذهنت نشاني از صداي بغض آلودم داري. [گل][گل]