بی عنوان!

اتاق یک نفرست. خودم هستم و خودم. تا یک ماه دیگه. تو یک شهر غریب و گرم تو خوزستان به نام بندر ماهشهر. صبحا تو شرکت آموزشی پتروشیمی به چرت زدن و گه گداری به یادگیری و نکته برداری از درس استاد می گذره. علاقه ای به پتروشیمی و کار در اون پیدا نکردم. فقط به پولش فکر می کنم...
شبا به صحبت با مونس می گذره. اونم مشغول درسشه. قراره اواسط شهریور آزمایش خون بدیم. می دونم ذهنش خیلی درگیره این قضیه است که مشکلی پیش میاد یا نه. من که زیاد به این قضیه فکر نمی کنم چون قبلا آزمایش دادم و می دونم مشکلی پیش نمیاد. فقط هنوز نگفته که می تونه دوستم داشته باشه یا نه. هر از گاهی بدقلقی می کنه و دودل میشه.
ازدواج کردن هم حکایتیه برای خودش و من تو خان اول اون هستم. می دونم که تو انتخاب اشتباه نکردم. خدا کنه اون هم زود به این نتیجه برسه. اینکه من خواهانش شدم و اون قبلش هیچ شناختی از من نداشته یه خورده کار رو سخت کرده و خیلی طبیعی که زمان بخواد و ...
مامانم هر شب زنگ می زنه و سراغ از کار و بار می گیره. می دونه که کاری که راحت بدست بیاد رو ممکنه راحت هم از دست داد! شاید ترسیده اون جواد سابق که حرف گوش کن بود و سرش فقط به کتاب و درس بود دیگه وجود نداشته باشه و بچه درسخونش دیگه بال درآورده و شاید هم دم درآورده باشه! یه موقع باهاش می خندم و گاهی اخم و تخم و داد و فریاد.
می خوام برام معنی داشته باشه این گذر ایام ولی هنوز موفق نشدم. چیکار کنم؟ وقتی زندگی بی معنیه خب بی معنیه دیگه!

/ 1 نظر / 5 بازدید
پگاه

اااااا چه زیاد اتفاق افتاده اینجا این مدت