خاطرات چند خطی!

جناب سرهنگ.... فرمانده مرکز نگه داری و تعمیرات، توی حوضچه اسکله در حال به اصطلاح ورزش بودند و سربازان وظیفه با حسرت در حال تماشا و من به خون جناب سرهنگ تشنه! شاید بگید چرا؟!
جناب سرهنگ... با جت اسکی حداقل ٢٠ میلیونی از پول بیت المال و خزانه نیروی دریایی سپاه در حال عشق و حال شخصی بودند! شاید اشتباه از من بوده و توی بخور بخور سران مملکتی این موردها گم باشه و من فقط می بایست از حرکت های نمایشی جناب سرهنگ توی اسکله لذت می بردم!

یک روز جمعه ساعت شش توی اتاق افسر نگهبانی پادگان تلفن به صدا در اومد. تازه از خواب بیدار شده بودم. من به عنوان افسر پاسدارخونه وظیفه جواب به تماسها رو داشتم. یکی از سربازان برجک نگهبانی بود. گویا قایقی دو نفر توی محوطه ساحل پادگان پیاده کرده بود و حالا سرباز نمی دونست باید چیکار کنه. من هم تاز کار بودم و اول خواستم کنجکاوی های خودم رو رفع کنم! پرسیدم که سرباز برجک از کجا تماس می گیری؟ معلوم شد که برجک ها تلفن دارند! یه کم فکر کردم که چه دستوری بدم. بهتر دیدم گروهبان نگهبان که تجربه بیشتری داره رو بیدار کنم. همین کار رو کردم . گروهبان نگهبان هنوز مغزش بوت نشده بود و همه چیز رو به دست خودم سپرده بود. نمی دونستم بگم بره بازداشتشون کنه یا بگم بهشون بگه که وارد منطقه نظامی شدن و باید زودتر منطقه رو تخلیه کنن. دلم سوخت و به سرباز گفتم بهشون بگه زودتر منطقه رو تخلیه کنن.

/ 2 نظر / 5 بازدید
علی

الحق که وجود ذی جود همچین سرهنگایی برای بقای مملکت ما بد جوری لازمه. به هر حال شما حساب کن این همه نعمت بی دریغ تو مملکت ریخته اگر اینا زحمت نکشن نخورنشون که حیف و میل میشه. از بین میره. اینم که اسرافه. اسرافم که حرام اندر حرامه به طرز تابلویی دارم مزخرف میگم [نیشخند]

شاهین شهر

شاید ندانی که آمدنت بهانه ای شد برای تپیدن قلبی که بی قرار ایستادن بود.وشاید هیچ گاه به یاد نیاوری صدای بغض آلودی را که ... سلام دوست من.به روزم و منتظر شما. [لبخند] جالب بود[لبخند]