مکانیکار
درباره وبلاگ
محمد جواد

از آغاز دوره دانشجویی نوشتم و از اون موقع نزدیک به 10 سال می گذرد
نويسندگان
صفحات وبلاگ
            
RSS Feed

تقارن جالب و درعین حال لازمی بود که پیش اومد ولی هنوز در حکمتش موندم.

چشام سنگین شد:

دقیقا توی راهرو طبقه ی پنجم که سوئیت خوابگاهمون جزئی از اونه بودم که نمیدونم چی شد ، افتادم.اینقدر ناگهانی بود که خودم هم نفهمیدم چطور همچین اتفاقی پیش اومد.
نمیدونم چه مدت بیهوش پائین افتاده بودم. به پشت افتاده بودم و درد بدی رو تو کمر ، پاها و دستهام احساس میکردم . کمک خواستم و سر و کله چند نفر از بچه های خوابگاه پیدا شد به جای کمک نگاه میکردند و متعجبانه به من زل زده بودند و بعد هم راهشون رو کشیدند و رفتند و من دوباره فریاد کمک کمک رو با تمام توانم سر دادم، یه عده می اومدند نگاه میکردند و می رفتند .
بعد از مدتی که از کمک بقیه نا امید شدم تنها راه رو در تلاش خودم دیدم وقتی خواستم بلند بشم خیلی راحت و فقط با سوزش ناشی از چند خراش تو دست پاهام بلند شدم!
از خواب بعد از ظهر بیدار شدم و سریع رفتم سراغ درس هام تا برای امتحان فردا خودم رو آماده کنم.
چند دقیقه از درس خوندنم نگذشته بود که دوستم اومد و گفت که طراحی اجزای۱ افتادم.

الان که دو ساعت از رفتنم به دانشکده و دیدن نمره میگذره به تقارن جالب افتادن از طبقه ی پنجم و افتادن تو ترم پنجم تو مهمترین درس این سه ساله موندم.

 خدایا باور کن که پاس کردنش برام از هر چیز دیگه ای که در عوض حکمت افتادن این درس در نظر داری برام مهمتر بود!!!!



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳۸٥ :: ٥:۳۳ ‎ب.ظ
محمد جواد