مکانیکار
درباره وبلاگ
محمد جواد

از آغاز دوره دانشجویی نوشتم و از اون موقع نزدیک به 10 سال می گذرد
نويسندگان
صفحات وبلاگ
            
RSS Feed

چند روز دیگه باید برگردم دانشگاه. به عنوان یه دانشجوی دوره شبانه توی محیطی با قوانین نیمه نظامی و کاملا مردونه.

تا الان که این دو سال مفهوم خاصی برام نداشته و از همون اول وارد نشده به بیرون اومدن فکر میکردم.هرچند که بیرون هم خبری نیست و زندگی شده مثل منجلاب و یا حتی باتلاق که هر چی جلوتر میرم به نیستی و پایان این بازی بی مفهوم و کسل کننده نزدیکتر شدم.

فکر اینکه دوباره برگردم و سرمو بکنم توی یه مشت کتاب بی سروته فنی با قطرهای آنچنانی که هر وقت بهش نگاه میکردم فقط در حد پولی که براش دادم برام مهم بوده حالمو بد میکنه. دیدن استادهای گروهمون یه استرس و ترس از اینکه چطور میخواد سرمون رو زیر آب کنه و یه حال اساسی ازمون بگیره تو ذهنم تداعی میکنه.
البته خدا رو شکر تا حالاخیلی کم آب خوردم!
آینده ی روشن رو باید چطوری دید؟
یه نگاه به دور و بر خودم که میندازم فقط یه جریان میبینم که با سرعت زیاد به سمت مسیری میره که قبل از این تا حالا منو با خودش تا اینجا رسونده.بدبختی و خوشبختی رو هر وقت خواست تو این مسیر بهت میده و هر وقت لازم شد کنارت میزنه.



موضوع مطلب :

شنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٥ :: ۳:٠٢ ‎ق.ظ
محمد جواد