مکانیکار
درباره وبلاگ
محمد جواد

از آغاز دوره دانشجویی نوشتم و از اون موقع نزدیک به 10 سال می گذرد
نويسندگان
صفحات وبلاگ
            
RSS Feed

سلام...

زمان: چهار شنبه ساعت ۷ بعد از ظهر ، مکان : سالن تلويزيون بلوک ۵، دانشگاه صنعتی مالک اشتر
همون طور که فکر می کردم سالن اونقدر پر نشده که نشه يه جای به درد بخور برای نگاه کردن پيدا کرد، نشستم ، بازی شروع شد و قبل از شروع سر و صداها خوابيد،  ولی بعد هياهوی بچه ها و نيم خيز شدن و گاه گداری بلند شدنشون اعصابم رو داغون کرده 
ايران برد،اکثر بچه ها رفتن تو خيابون اصلی شهر خوشحالی کنن بعضی هم مثل من خيلی بی حال تر از اين حرفها بودن که از جاشون جم بخورن  نشستم تا ساعت ۱۲ جلو تلويزيون آخرين آشغال های تلويزيونی که قابل ديدن بود رو هم ديدم و بعد که ديدم دارم ديگه گندشو در ميارم ، پاشدم،کسی تو سالن نمونده بود

يه تماس با خونه گرفتم ،يه کم خوش و بش بعد هم خداحافظ ، محوطه عجيب خلوت بود توی راه برگشتن به خوابگاه به خودم گفتم بعد از ۲ ماه يه سراغی از داداشم بگيرم هم بد نيست  

- : الو ، بفرمائيد
زن داداش بود، اول نشناخت ولی بعد قبل از اينکه چيزی بگم شناخت
بعد از سلام احوال پرسی گفت چرانميای تهران يه سری به ما بزنی؟
من : راستش اتفاقا اومدم تهران ولی نتونستم بيام اونجا
حالا بيا راضی کن که به پير به پيغمبر دو تا امتحان داشتم بايد برمی گشتم ، داداشم سوای اين حرفا اصلا باورش نمی شد که من تماس گرفتم
....



موضوع مطلب :

پنجشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٤ :: ٦:۳٥ ‎ب.ظ
محمد جواد