مکانیکار
درباره وبلاگ
محمد جواد

از آغاز دوره دانشجویی نوشتم و از اون موقع نزدیک به 10 سال می گذرد
نويسندگان
صفحات وبلاگ
            
RSS Feed

سلام...

شايد بشه گفت پارسال برای من با سالهای قبل خيلی فرق داشت،من از محيط يکنواخت خونه رفتم ، چيزی که خيلی وقت بود دنبالش بودم...
يک ماه اول تو خوابگاه به سختی گذشت،می بايست همه کارهامو خودم می کردم،اونم کسی که توی خونه حتی جورابهاشو خودش نميشسته  ولی دوری از خونه اصلا برام مهم نبود،مهم برام شهر جديد و آدمهای جديد بودند.
ولی خيلی زوداز دانشگاه هم زده شدم،نمی دونم شايد اون چيزی که فکر می کردم با چيزهايی که ديدم از زمين تا آسمون فرق داشت ولی چاره ای نبود بايد می ساختم و به عنوان يه دوره گذرا و اجباری مثل سربازی بهش نگاه می کردم.

تو اين مدت از نظر فکری و برخوردهای اجتماعی خيلی تغيير کردم، بر عکس سالهای قبل که يه آدم گوشه گير و منزوی بودم،دلم می خواست با اطرافم رابطه برقرار کنم ولی از نظر عاطفی هيچ تغييری نکردم حتی بدتر هم شدم،يه ترم گذشت و همه رفتند خونه ولی من تمايلی به برگشتن نداشتم،۵ روز اضافه موندم و سعی کردم تو اصفهان خوش بگذرونم.
برای اولين بار زمستون به جای بارون،برف ديدم و يه تفريح درست و حسابی کردم.

اما سخت ترين روزها موقع اعلام نمرات پايان ترم بود،شايد تعجب کنيد ولی از افتادن توی يه درس خيلی می ترسيدم  اونم معارف بود  اينقدر پروندم سياه بود و سر کلاس چرت زده بودم و بهم اخطار شده بود که ديگه روم نمی شد برم سر کلاسش، ميان ترم وقت امتحانش ۲۰ دقيقه بود که من به خاطر اينکه نمی دونستم محل برگزاری کجاست ۱۰ دقيقه دير رسيدم خلاصه گند زدم به هر چی امتحان بود  ولی پايان ترمش به خير گذشت
اما سخت تر از اون يکی از تست های تربيت بدنی بود، دو ۲۴۰۰ متر  توی عمرم اين همه ندويده بودم، بعد از اينکه ۶ دور،دور زمين چمن فوتبال دويدم،چشمتون روز بد نبينه حالم خيلی بد شد  گوشه زمين چمن هر چی خورده بودم بالا آوردم و تا نصف شب اون روز سکسکه معدم رو آورده بود تو دهنم

شروع ترم دوم و تعطيلات عيد اينقدر سريع بود که نفهميدم چطور گذشت فقط می دونم مدتيه که ديگه همه چيز برام بی اهميت و بی ارزش شده و برام فرقی نمی کنه که روزها چطور می گذره و تموم ميشه...



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٤ :: ۳:٥٢ ‎ب.ظ
محمد جواد