نوشته هاي يک مهندس مکانيک
و مهندس ناظر در یک واحد پتروشیمی

 
 

چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩

پرتقال فروش رفت...
 

خب دیگه کار این وبلاگ تموم شد. رسما درش رو تخته شده باید دونست!

سایت خریدم و دارم اونجا می نویسم.

خدا نگه دار همه عزیزان

در ضمن ادرس جدیدم رو هم نمی دم! بگردید دنبال پرتقال فروش!

 

the end

 
نوشته شده توسط محمد جواد در ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ | | نظرات ()   
 

یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩

بی عنوان!
 

اتاق یک نفرست. خودم هستم و خودم. تا یک ماه دیگه. تو یک شهر غریب و گرم تو خوزستان به نام بندر ماهشهر. صبحا تو شرکت آموزشی پتروشیمی به چرت زدن و گه گداری به یادگیری و نکته برداری از درس استاد می گذره. علاقه ای به پتروشیمی و کار در اون پیدا نکردم. فقط به پولش فکر می کنم...
شبا به صحبت با مونس می گذره. اونم مشغول درسشه. قراره اواسط شهریور آزمایش خون بدیم. می دونم ذهنش خیلی درگیره این قضیه است که مشکلی پیش میاد یا نه. من که زیاد به این قضیه فکر نمی کنم چون قبلا آزمایش دادم و می دونم مشکلی پیش نمیاد. فقط هنوز نگفته که می تونه دوستم داشته باشه یا نه. هر از گاهی بدقلقی می کنه و دودل میشه.
ازدواج کردن هم حکایتیه برای خودش و من تو خان اول اون هستم. می دونم که تو انتخاب اشتباه نکردم. خدا کنه اون هم زود به این نتیجه برسه. اینکه من خواهانش شدم و اون قبلش هیچ شناختی از من نداشته یه خورده کار رو سخت کرده و خیلی طبیعی که زمان بخواد و ...
مامانم هر شب زنگ می زنه و سراغ از کار و بار می گیره. می دونه که کاری که راحت بدست بیاد رو ممکنه راحت هم از دست داد! شاید ترسیده اون جواد سابق که حرف گوش کن بود و سرش فقط به کتاب و درس بود دیگه وجود نداشته باشه و بچه درسخونش دیگه بال درآورده و شاید هم دم درآورده باشه! یه موقع باهاش می خندم و گاهی اخم و تخم و داد و فریاد.
می خوام برام معنی داشته باشه این گذر ایام ولی هنوز موفق نشدم. چیکار کنم؟ وقتی زندگی بی معنیه خب بی معنیه دیگه!

 
نوشته شده توسط محمد جواد در ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ | | نظرات ()   
 

چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩

کار کار کار
 

کم کم این وبلاگه داره به تاریخ می پیونده! وبلاگی که خاطرات کامل دوره دانشجویی و سربازی رو در اون نوشتم دیگه بعید می دونم خاطرات دوره کار و جدیدا آشنایی با دختر خانمی برای ازدواج رو تو خودش جا بده. شاید اگه خاطرات این دوره ها رو بنویسم یک وبلاگ تقریبا تک در بیاد که خاطرات تمام دوره های زندگی یک فرد رو شامل شده باشه!
الان ماهشهر هستم. تا اول مهر . بعد از اون میرم عسلویه. شاید تا آخر دوره کاری ٣٠ ساله. معلوم نیست. ببینم خدا چی بخواد و چی پیش بیاد. بیشتر از ٢۵ سالگیم پیر شدم. متاسفانه خوش نگذشته . گرما و سختی سربازی بدجور داغونم کرده. منظورم ظاهریه.
یه کم این قضیه رو زندگی الانم تاثیر گذاشته. البته من زیاد گله و شکایت کردم! بیشتر وبلاگ به گله و شکایت گذشته ولی خدا همیشه با روی خوش باهام رفتار کرده. خدایا شکرت.
نمی دونم دیگه چی بنویسم. خیلی زود همه چیز برام یکنواخت شده!

 
نوشته شده توسط محمد جواد در ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ | | نظرات ()   
 

یکشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٩

زندگی کارمندی
 

سلام

ما ٩ نفریم. ٩ نفر مهندس مکانیک در بین ٢۵٠ نفر کارمندی که برای کار در یک واحد پتروشیمی استخدام شدیم. به نظر ٨ نفر همکارم همگی بچه های خوب و فهمیده ای هستن. تا حالا که رفتار برازنده ای داشتن. می دونیم که به احتمال زیاد دوره کاری ٣٠ سالمون رو کنار هم هستیم و باید با هم رابطه خوبی داشته باشیم. امیدوارم که احساس نیاز به رابطه به خاطر رفاقت خودمون شکل بگیره نه به خاطر نیاز کاری.
سعی می کنم و کردم که رابطه دوستانه خوبی شکل بگیره. کار توی عسلویه راحت نیست. سختی های خاص خودش رو داره و این دوستی هاست که سختی های کار رو شیرین و گذرا می کنه.
هنوز باورم نمیشه که اینقدر سریع داره می گذره. دانشجویی، سربازی و الان کارمندی!

انگار یک خواب و رویاست. خدایا شکرت که تا الان هوامو داشتی...

 
نوشته شده توسط محمد جواد در ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ | | نظرات ()   
 

شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩

پتروشیمی
 

زد و وارد پتروشیمی شدم! دقیقا دو سه هفته پیش، موقعی که از پالایشگاه در حال برگشت به کمپ بودم باهام تماس گرفتن که توی آزمون و مصاحبه قبول شدم و بایستی برای تست پزشکی به تهران برم...
الان هفته دومی هست که برای گذروندن دوره تخصصی پتروشیمی توی بندر ماهشهر اقامت می کنم. هوا طبق انتظار گرم و خشکه. همیشه باد گرمی می وزه که حال ادم رو دگرگون می کنه!
از اینها که بگذریم کلاسهای اولیه دوره که حالت عمومی داره برام جالب و جذابه. مثلا درس ارتباطات انسانی. خانمی که این درس رو ارائه می کرد، در مورد شیوه های برقراری ارتباط با همکاران، آشنایی با دیگران و شیوه های برخورد با مدیران و کارمندان بالا دست و پائین دست رو تدریس می کرد.
الان کارمون شده رفت و برگشت بین شرکت آموزش دهنده و محل استراحت. ماهشهر شهر عقب مونده و بدون امکاناتیه، به خاطر همین روزهای تعطیل خسته کننده میشه و واقعا می مونیم که چیکار کنیم و توی این گرمای تابستون چکار باید کرد.
فعلا زندگی به همین روال در حال گذره

 
نوشته شده توسط محمد جواد در ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ | | نظرات ()   
 

 

 

 

 

   
 
 

:: برنامه ف.يلترشکن

 
 
مکانيک
مکانيک دونلود
ميخونمشون
متفرقه
 




Click here to join Mechanicmut
Click to join Mechanicmut