مکانیکار
درباره وبلاگ
محمد جواد

از آغاز دوره دانشجویی نوشتم و از اون موقع نزدیک به 10 سال می گذرد
نويسندگان
صفحات وبلاگ
            
RSS Feed

عجیبه که روزی ۲۰ ساعت گوشی دستمه ولی دو کلمه تو این وبلاگ تار عنکبوت بسته نمی نویسم.

عجیبه که با این وقت آزاد و نصف ماه بیکار چند صفحه کتاب نمی خونم.

عجیبه که ذهنیتم از ثروت به جای درک و فهم و سواد شده ثروت مادی و پولی

عجیبه که دغدغه ام شده سایز صفحه موبایل و زود خالی شدن شارژ باطری

به نظرتون برای جوونی کردن دیر نشده؟ البته بعد از زن و بچه  تو راهی!



موضوع مطلب : خاطرات

چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٥ :: ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ
محمد جواد

سلام

اینقد زمان زود می گذره که حدو حساب ندارهنیشخند. خصوصا که الان دوباره دانشجو شدم!سوالزبان و خصوصا وقتی که قراره استاد هفته آینده اش کوییز بگیره و یا بیاردت پای تابلو!هیپنوتیزم البته یه راه دیگه هم هست که زمان به سرعت حرکت نور بگذره و اون وام گرفتنه! نیشخند اینقد زود وقت قسط دادن میشه که فکرشو هم نمی کنید.

حاشیه نرم. دیروز  بعد از یک ماه گفتم یه سر به دانشگاه هم بزنم بد نیست! خنده امروز هم با رییس محترم دانشگاه آقای قیصری ریاضی پیشرفته داشتم. والا من که جلسه اولم بود ولی موندم که این همکلاسیا چطور داوطلبانه میان پای تابلو و اینقد مسلط انتگرال گیری می کنن و مسائل رو حل می کنن؟؟سبز که من حیرون موندم که خدایا من کجای کارم.

استاد اول ساعت اسامی رو نگاهی انداخت و به اسم من که رسید گفت آقا، خانم دکتر انبارکی چه نسبتی با شما دارن؟یول (البته می دونستم که یک استاد هم نام تو دانشگاه هست ولی هیچ وقت زیارتشون نکرده بودم ) دید دارم فک می کنم گفت البته اگه آشناتون هم باشه نمره نداره! گفتم اگه اینجوریه که هیچ نسبتی نداریم!زبان

 



موضوع مطلب : خاطرات

شنبه ٩ آبان ۱۳٩٤ :: ٥:٢۳ ‎ق.ظ
محمد جواد

خودم هم باورم نمیشه 11 سال از عمر این وبلاگ می گذره. از اون 19 سالگی تا این 30 سالگی چه وقایعی که بر من گذشت و چقدر تو این مملکت و شهرهاش آلاخون بالاخون شدم و در نهایت تو همون بندر کوچیک و ساکت بچگیم موندگار شدم.

پرشین بلاگ واقعا ازت متشکرم که توی اون یکی دوسالی که هیچی ننوشتم حذفم نکردی.

هر چند :

تمامی دوستای وبلاگیم بازنشسته شدن.

و حتی یکیشون به خاطر مسائل سیاسی به خارج کشور متواری شده!!



موضوع مطلب : خاطرات

دوشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٤ :: ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ
محمد جواد

میگن ادم سیر خبر از دل گشنه نداره واقعیت داره. اینو گفتم که بگم دیروز یه مهندس مکانیک گمنام و ناشناس بهم زنگ زد و پیشنهاد استفاده از مدرک نظام مهندسی من داد.

خلاصه بعد یکی دو دقیقه که فهمید مجتمع گاز پارس جنوبی کار می کنم بهش گفتم که جناب زنگنه وزیر محترم نفت گلاب به روتون ریده به وضعیت شرکت نفت و حقوق من الان بعد 5 سال کار باید اینقدر باشه؟ شما هم بهتره غبطه نخوری کار آزاد تو همون شهر بوشهر انجام بدی. دیدم داغ دلش تازه شد و شروع به نالیدن کرد از کار آزاد.

هر چند خودم هم می دونم الان وضعیت شغل ازاد و حتی شرکت های تاسیساتی جالب نیست.

ولی چه کنیم ! ما ننالیم کی بناله؟؟؟



موضوع مطلب : خاطرات

دوشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٤ :: ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ
محمد جواد

یه وقت هایی تو زندگی هست که ادم نمی دونه از زندگی چی می خواد. چی شادش می کنه و باید چیکار کنه. به نظر همه چیز سرجاشه و خدا رو هم شاکره ولی باز احساس رضایتی که دلش می خواد نداره. هر چی هم فکر می کنه نمی دونه علتش چیه.

الان این وضعیت منه.

حتی فکر اینکه برم و وسایلی که همیشه برای خریدش ذوق و شوق داشتم و ارزوم بوده هم برام حس خاصی نداره.

شاید اینا از گرمای زیاد شهر و بندرمون باشه و یا کار زیاد تو عسلویه و دیدن همیشگی تاسیسات بی روح و سرد و دلزدگی باشه. نمی دونم. شاید هم از دست دادن دوستان چندین و چند ساله محل کار قبلیم تو پتروشیمی.



موضوع مطلب : خاطرات

دوشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٤ :: ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ
محمد جواد